داستان ما

شروع هر کسب و کار، داستانی منحصر به فرد دارد.

داستان کلید بازار از یک نگرش شروع شد. از پچ پچ کردن‌های دوستانه، از غر زدن‌های محیط شرکت، از همفکری درباره معضلات کسب و کارِ امروزِ ایران و رویای موفقیت در بازار آینده. انگیزه ای که مجموعه ی کلید بازار را به یکدیگر نزدیک می‌کرد، چیزی نبود جز رفع یک نیاز.

اگر شما هم به این گپ و گفت‌ها علاقه دارید، داستان ما را در چند خط بخوانید. شاید کلاغ داستان ما و شما سرنوشتی مشابه داشته باشد.

کتاب Attention Economic

” ابتدا گمان کردم این کتاب، یک کتاب اقتصادی است. اما کمی که آن را ورق زدم، متوجه شدم که از چه مسئله مهمی پرده برداشته است. این کتاب یادآوری می‌کند که اقتصاد چیزی نیست جز مدیریت منابع کمیاب. یعنی زمانی که با منابع محدود مواجه هستیم، ناچاریم که علم اقتصاد را بدانیم.

اما منبع محدود و کمیابِ امروز چیست؟ کسب و کارها در تلاشند تا چه چیزِ کمیابی را بیشتر به دست بیاورند؟ پاسخ، «توجه مخاطبان» است. پس برای مدیریت این منبع محدود و با ارزش، باید برنامه ریزی کنیم. ” (دکتر محمود محمدیان)

این که برای تبلیغات، هزینه‌های هنگفتی می‌کنند، برای این است که توجه مخاطب را به خود جلب کنند. اما مخاطب قصه ما روز به روز نازِ خود را بیشتر می‌کند و کسب و کار‌ها باید تلاش بیشتری برای خریدن نازش کنند. او زمانش را خرج هر تبلیغی نمی‌کند. به دنبال کسب و کار‌ها نمی‌رود. به بیلبورد، مجله، تلویزیون و سایر تبلیغات توجه چندانی نمی‌کند.

مخاطب قصه ما می‌خواهد کسب و کارها، خودشان به سراغش بروند. مزاحمش نشوند، پیام خود را بگذارند و بروند. این جاست که بین این همه پیام و نامه فدایت شوم، کسی برنده است که بتواند اندک توجه وی را جلب کند.

تکه‌های پازل

هر روز، در زندگیِ شغلیِ خود، درس‌های زیادی می‌گیریم. درس‌هایی که سناریوی منظمی ندارند. روزی مطلبی را می‌شنویم که نمی‌دانیم به چه دردی می‌خورَد. اما این مطلب، تکه پازلی می‌شود که در آینده در کنار دیگر تکه ها، تصویری زیبا می‌سازد.

داستان موفقیت بزرگان، جمله‌های مهم، تجربیات تلخ کارآفرینان و حتی شوخی‌های شغلی در جلسات مدیران همین تکه پازل‌هایی بودند که تصویر «رفع نیاز مخاطب» را نشانمان دادند.

تخصص‌های پراکنده

ما کلید بازاری ها، هر کداممان تجربه‌ها و تخصص‌هایی داشتیم. هر کس از هر دری که وارد شد، از هر تخصصی که سخن گفت، هر قصه تلخ و شیرینی را که بیان کرد، به واژه «مخاطب» رسید. مخاطبِ هر کدام از ما، نقش اول سناریو بود. او مهم بود، اما فراموش شده بود.

آن روز که کلید بازاری‌ها دور هم جمع شدند، مخاطب را به یاد آوردند. به هم قول دادند که تخصص‌ها و تجربیات خودشان را با هم شریک شوند تا بتوانند نازِ مخاطب را بخرند. باید جبران کرد بی توجهی به او را، تا بتوان دوباره توجهش را به خود جلب کرد.

هم نوایی عقل و قلب

آن روز، عقل و قلب ما هم نوا شده بودند. ثانیه‌ها سرشار از ضربان قلب. نگاه‌ها دوخته به آینده. راه‌های موفقیت هموار. عقل و دل که همراه باشند، سختی‌ها شیرین، داستان‌ها عاشقانه و فیلم‌ها هندی می‌شوند.

کلید بازار یک نگرش است. نگرشی که دل به مخاطب می‌دهد و از مخاطب دل می‌رباید. در پایان آن روز، همه چیز در یک عبارت خلاصه شد: رفع نیاز مخاطب، با ارائه بهترین‌ها به او.

چنین گفت بیل گیتس

بیل گیتس درست می‌گفت: محتوا پادشاه است. پادشاهی است که در خدمت مخاطب است. بازاریابی از محتوا بهره می‌گیرد تا بتواند سر تعظیم بر مخاطب فرود آورد. کلید بازار، در هر مرحله از خدمات خود، بهترین محتوا را تولید می‌کند، آن را ارتقا می‌دهد، تصویر سازی می‌کند، رسانه را انتخاب می‌کند و بازاریابی را به اوج می‌رساند.

اینجاست که درهای قفل شده بازار، یکی پس از دیگری باز می‌شوند.